جففففر رفت نونوایی، هیشکی نبود، گفت: 

10 تا نون میخوام، شاطر دید یارو جفففر خنگه خواست اذیتش کنه گفت:
برو ته صف وایسا نوبتت که شد بهت میدم!

جفففر گفت: ای بابا اینجاکه کسی نیست!

شاطر گفت: اینهمه آدم مگه نمیبینی!😳

بعد از چند دقیقه جفففر با سنگ زد شیشه نونوایی رو آورد پایین!
شاطره گفت: هوی مگه مرض داری سنگ میندازی؟😒
جففففر گفت: توی اینهمه آدم از کجا میدونی من بودم،پدرسگ!🤔☹️

كليد اسرار این قسمت
(جفففرباهوش)  😂😂😂